تبلیغات
طلوع فجر - مطالب ابر ثبت نام خرید شارژ ایرانسل، خرید شارژ همراه اول و خرید شارژ تالیا

طلوع فجر

اللهم عجل لولیک الفرج

سه شنبه 12 اردیبهشت 1391

کلیپ سفر مقام معظم رهبری به شهرستان چالوس با صدای احسان خواجه امیری.باران که می آید ...تو می آیی


سه شنبه 12 اردیبهشت 1391

وقتی برادرم جعل سند کرد /عکس


بلافاصله تلفن را برداشتم و شماره واحد اعزام سپاه را گرفته و به دوستی که مسوول قسمت فوق بود گفتم: اخوی ما دارد میاد سراغ شما که اجازه بدی برود جبهه، شناسنامه اش را بخواه و چون به سن قانونی نرسیده،نگذار به جبهه برود.

وقتی برادرم جعل سند کرد /عکس

در سال های دفاع مقدس ، دست بردن در شناسنامه برای تغییر تاریخ تولد و رساندن سن به مرحله قانونی ، با هدف رفتن به جبهه های نبرد ، در میان نوجوانان بسیجی امری رایج بود. آن چه خواهید خواند ، روایتی است دست اول از دست بردن شهید قاسم شکیب زاده در شناسنامه اش برای اعزام به خطوط نبرد:

مشغول کار بودم که سر و کله اخوی پیدا شد. سرش را کج کرد و گفت: علی داداشی،‌ تو لااقل اجازه بده که من بروم جبهه، همه ی دوستام دارن میرن. قاسم، قبل از اینکه بیاید پیش من،‌ سراغ همه ی برادرها و خواهرها رفته بود و همه ناامیدش کرده بودند،‌ اینو که گفت، فکری به ذهنم خطور کرد، گفتم: من حرفی ندارم، برو. هنور همه ی جمله را ادا نکرده بودم که در یک چشم به هم زدن پر درآورد و رفت، من که خودم هم نفهمیده بودم که چه گفته ام، بلافاصله تلفن را برداشتم و شماره واحد اعزام سپاه را گرفته و به دوستی که مسوول قسمت فوق بود گفتم: اخوی ما دارد میاد سراغ شما که اجازه بدی برود جبهه، شناسنامه اش را بخواه و چون به سن قانونی نرسیده، بهانه ای بگیر و نگذار به جبهه برود. آن روزها سرمان شلوغ بود، مرتب شهید و مجروح می آوردند و ما هم بایستی همه ی کارهای لازم را انجام دهیم، بنابراین یادم رفت که موضوع را پیگیری کنم، اتفاقاً چون فردای آن روز هم بایستی برای تشییع پیکر مطهر 16 شهید برنامه ریزی کنیم، شب خانه نرفتم و تا صبح بنیاد شهید بودم. ساعت 8 صبح بود، مادر زنگ زد و گفت: قاسم دیشب نیامده.

مشغول کار بودم که سر و کله اخوی پیدا شد. سرش را کج کرد و گفت: علی داداشی،‌ تو لااقل اجازه بده که من بروم جبهه، همه ی دوستام دارن میرن. قاسم، قبل از اینکه بیاید پیش من،‌ سراغ همه ی برادرها و خواهرها رفته بود و همه ناامیدش کرده بودند،‌ اینو که گفت، فکری به ذهنم خطور کرد، گفتم: من حرفی ندارم، برو. هنور همه ی جمله را ادا نکرده بودم که...

گفتم: حتماً با بچه ها رفته است بسیج، ‌ظاهراً مادر قانع شد و من هم گوشی را قطع کردم و مشغول کارها شدم. وسط مسیر تشییع شهدا بودیم که مسوول اعزام بسیح را دیدم، زد پشت من و گفت: اخوی! حالا مارا می زاری سر کار؟ گفتم: چطور مگه؟ گفت: اخوی شناسنامه اش را آورد،‌ اما سنش که مشگلی نداشت. گفتم: خوب! گفت: خوب که خوب، ما هم مهر زدیم و رفت. گفتم: کجا؟ گفت: احتمالاً خرمشهر….. چند روزی خانه آفتابی نشدم و به هر کجا زدم که از طریق تلفن و دوستانش پیدایش کنم، نشد که نشد. چند روز بعد، ساعت 9 صبح و طبق معمول زنگ زدم به تعاون سپاه تا اسامی شهدایی که شب قبل آورده بودند را‌ به پرسم تا برای تشییع آنها برنامه ریزی کنیم، مسوول تعاون گوشی را برداشت. بعد از حال و احوال همیشگی، گفتم: اسامی شهدا را بگو که من یادداشت کنم. گفت: شکیب تویی؟ گفتم: آره گفت: ا، ا، اسم اخویت هم که تولیست است.

راوی: برادر شهید

سه شنبه 12 اردیبهشت 1391

دوستان همه رفتند


 من از قافله عقب مانده‌ام و علت هم این است كه من هنوز ساخته نشده‌ام، ولی خدایا تو خود می دانی كه چقدر من با خودم صحبت میكنم و خود را دلداری میدهم و میگویم خداوند كریم و رحیم است و حتماً شهادت را نصیب من میكند، خدایا دوستان همه رفتند, رفقا همه رفتند, دیگر از دوستانم باقی نمانده

دوستان همه رفتند

فرمانده تیپ یکم لشکر32انصارالحسین(ع)

سال1340 درشهر ملایر به دنیا آمد. کودکیاش در محیطی آکنده از معنویت سپری شد. در سال 1346 برای تحصیل قدم در دبستان نهاد و این مرحله را از آغاز تا پایان با هوش و ذکاوتی که داشت به‌خوبی پشت سرگذاشت. حسن از کودکی علاقه‌ای زیادی به سالار شهیدان حضرت امام حسین (ع) داشت و در جلسات عزاداری مولایش با شور و شوق شرکت میکرد. در سال 1354 با تمام دوره راهنمایی وارد دبیرستان شد و این هنگامی بود که ذهن فعال او اوضاع سیاسی و اجتماعی جامعه را به‌خوبی درک میکرد.

اوبا مطالعات و شناختی که از اوضاع جاری کشور داشت,به مبارزین با طاغوت پیوست ودرراه پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی فعالانه شرکت کرد.دراین راه او چند بار به‌دست عوامل ساواک شاه خائن دستگیر ومورد شکنجه وضرب و شتم قرار گرفت. شکنجه ها وسختی های دوران بازداشت ومبارزه نه تنها خللی در اراده حسن ایجاد نکرد,بلکه اورا بیش از پیش مصمم ساخت در راه امام خمینی وآرمانهای الهی اش جانفشانی کند.

وقتی انقلاب اسلامی به پیروزی رسید وامام خمینی به ایران آمد, حسن شتابان خود را به قم رساند تا به دیدارمولا ومقتدایش خمینی کبیر بشتابد.او با عشقی عجیب به دیدار حبیب خود رفت و به خاطر مستی این دیدار,عقل وهوش از دست داد,به گونه ای که در یکی از خیابانهای قم با خودرویی برخورد کرد اما در کمال تعجب دیگران, صدمه‌ای به او نرسید.

تازه داشت شیرینی پیروزی انقلاب و دیدار امام را درکامش حس می کرد که مزدوران ضد انقلاب در کردستان آتش به‌پا کردند و با حمله به مردم بی دفاع این دیار, آنجا را محلی برای توطئه های خود برعلیه انقلاب اسلامی مردم ایران قرار دادند. با پیش آمدن این شرایط حسن در آنجا حضور یافت و تا شروع جنگ تحمیلی درآن‌جا مشغول مبارزه با نوکران استکبار جهانی شد. با زبانه کشیدن شعله های جنگ ارتش عراق ومزدورانی از کشورهای عربی به نمایندگی از استکبار جهانی ,به جبهه شتافت تا صفحه‌ای دیگر از دفتر مبارزات خود را ورق زند.

درصبحگاه اولین روز از تیر ماه 1367 در قله ی گرداش بعد از به‌جا آوردن نماز صبح، خمپاره‌ای در نزدیکی سنگرحاج حسن میخورد و ترکشی از آن به پشت سر او اصابت میکند .حسن در حالیکه دستانش را باز کرده بود, میگوید نگاه کنید چه نسیم ملایمی میوزد، و لبخند زنان به شهادت می رسد

در فروردین ماه سال 1360برای مراسم ازدواج به شهر آمد وخیلی زود به جبهه برگشت و ماهها در آنجا ماند. مدتی بعد برای انجام اعمال نورانی حج عازم عربستان شد وبعد از بازگشت از این سفر,دوباره راهی جبهه شد. هیچ چیزی نمی توانست او را از جبهه وجنگ جدا کند.در بازگشت از جبهه انگار چیزی را گم کرده بود همیشه قبل از اینکه از روزهای مرخصی اش به طور کامل استفاده کند ,به جبهه بازمی گشت.


ادامه مطلب

سه شنبه 12 اردیبهشت 1391

با گمنامی نامش به عرش رسید 


تنها آمدی، بی‎نام و نشان، کسی ندانست که تو فرزند کدام مادر چشم به راه هستی، اما مادرهای بسیاری در فراق تو ناله سردادند

شهید گمنام

می‎گویند شهید آورده‎اند، اما نام و نشان ندارد و با گمنامی نامش به عرش رسیده است.

تنها آمدی، بی‎نام و نشان، کسی ندانست که تو فرزند کدام مادر چشم به راه هستی، اما مادرهای بسیاری در فراق تو ناله سردادند.

ایام فاطمیه مردم شهر گرگان پیکر شهید گمنام 28 ساله را بر روی دوش داشتند و او را برای سفر به بهشت بدرقه کردند.

کس ندانست که مادر او کیست، بی‎گمان تمام شهدا را زهرا(س) مادری می‎کند، همان طور که در کربلا سر ابوالفضل عباس(ع) را به دامن کشید.

این شهید گمنام در روز شهادت 28 سال داشت، مثل مادرش زهرا جوان بود، شوق زندگی بر دل داشت، اما از تمام دوست داشتن‎ها، شوق‎ و جوانی‎اش دست کشید و خود را برای میدان نبرد حق آماده کرد.به یاد مادرش زهرا(س) که مسمار در سینه‎اش را شکافت تا مظلومیت مولایش را فریاد شود، در جبهه حق حضور یافت تا رهبرش تنها نباشد و مظلومیت خاندان نبوت بار دیگر قلب فاطمه را به درد نیاورد.

بر روی شانه‎های شهر ما مردی از دیار نور را تشییع می‎کردند، پیکرش تنها مشتی استخوان بود و پلاکی هم نداشت که بتوان گفت که نامش چیست، برای همین شد گمنام تا فرزند روح‎الله باشد.

مادرش پیکر او را بدرقه نمی‎کرد، سینه چاک، شیون‎کنان به دنبال جنازه پسر مسیر را پا برهنه و دوان دوان طی نمی‎کرد، اما مادرها آمده بودند تا او را مادری کنند.

و از همه مهمتر روزی پیکرش را تشییع کردند که مصادف با ایام فاطمیه بود، ایامی که شیعیان در داغ بانوی عالم و مادر حسنین شیون سر می‎دهند، پیکر این شهید را بر دوش داشتند تا عالم گواه باشد که اگر آن روز مولا را جز فاطمه یاور نبود، جوانان این دیار در هشت سال دفاع مقدس گروه به گروه برای یاوری مولا و به یاد پهلوی شکسته پا به میدان گذاشتند تا دیگر مادری از جفای نامردان زمان پهلو شکسته نشود.

این شهید گمنام گلستان در دانشگاه علوم کشاورزی و منابع طبیعی شهر گرگان تدفین شد تا برای جوانان این دیار تلنگر باشد.

بر روی شانه‎های شهر ما مردی از دیار نور را تشییع می‎کردند، پیکرش تنها مشتی استخوان بود و پلاکی هم نداشت که بتوان گفت که نامش چیست، برای همین شد گمنام تا فرزند روح‎الله باشد

و به آنها بگوید آنچه نام او را امروز در عرش بالا برده است، گمنامی اوست، هیچ‌کس نمی‎داند او کیست و اهل کجاست، اما مردم با هدفش او را می‎شناسند.

دنیا انسان‎ها را با نام و قدرت فریب می‎دهد، انسان‎های زیادی به عشق اینکه همه او را نشان کنند و مورد تحسین قرار دهند و نام‎شان بلند آوازه شود از مسیر حق دور می‎شوند، اما آنها که راهشان حق است حتی اگر نامی نداشته باشند و در گمنامی به سر ببرند خداوند آنها را بزرگ خواهد کرد.

و شهدای گمنام حکایت این امر هستند، آنها با گمنامی نامشان تا عرش رفته است.

چرا که روزی که کشورش و مردمش به او نیاز داشتند رفت و امروز درست زمانی که جوانان دیار به او و راه و طریقتش نیاز دارند برگشت.

آن روز با پا می‎رفت، مادرش با قرآن او را بدرقه کرد و امروز با سر نه از تمام وجودش تنها مشتی خاک برگشته و مادرش زهرا او را تا بهشت بدرقه می‎کند.

زیر تابوتش را جوانان گرفته‎اند، جوانانی که شاید چندان از جنگ و جبهه چیزی به یاد نداشته باشند، اما پیکر او بوی خاکریز و سنگر می‎دهد، بوی نجوای دعای کمیل در شب‎های جمعه، بوی حنابندان جوانان با خونشان، بوی عشق و ایثار و عطر شهادتش فضا را عطرآگین ساخته، اگر چه غریب است و گمنام اما خداوند خواست تا او را به نام زیبای شهید بشناسند. و به زیباترین نام زیبنده شد تا دنیا بداند که مردان خدا برای شناخته شدن نیاز به نام ندارند. 

شهدا رفتند تا جوانان امروز برای جنگی بزرگتر مهیا باشند، امروز جنگ افکار است، و دشمن با تیره‎های فساد روح آنها را نشانه رفته است، امروز وجود چنین شهدایی برای ما یک تلنگر است تا از ارزش‎ها فاصله نگیریم و دنیا با نام و شهرت ما را نفریبد.

و به آنها بگوید آنچه نام او را امروز در عرش بالا برده است، گمنامی اوست، هیچ‌کس نمی‎داند او کیست و اهل کجاست، اما مردم با هدفش او را می‎شناسند

و به یاد داشت که در این میدان باید به سلاح ایمان و عشق به قرآن مسلح باشی تا دشمن نتواند به تو غالب شود چرا که اگر در مبانی اعتقادی از دشمن ضربه بخوری جانباز نشده‎ای، ناقص شده‎ای، و اگر مغلوب دشمن شدی شهید نیستی، بلکه تباه شدی تباه!!!

پس امروز جنگی سهمگین‎تر از دیروز در پیش داریم و وجود چنین شهدایی در این میدان ما را یاری‎گر است.

مادر شهدای عالم حضرت زهرا(س) نشانی ندارد که حرم‎اش شود، اما تمام دل‎ها برای فاطمه حرم است و او نیاز به بارگاه ندارد و فرزندان شهیدش نام ندارند اما همه نام‎ها در برابر عظمت راهشان کوچک است، آنها ندای الله‎اکبر بر لب داشتند و مهر فاطمه بر دل و رفتند تا نام‎ها و نشان‎ها در طریقتشان گم شود.

عشق یعنی استخوانی بی پلاک/سال‎ها تنهای تنها زیر خاک

سه شنبه 12 اردیبهشت 1391

خاطرات راوی از سربند یا زهرا(س)


گفت: بچه ها! كدام عملیات به اسم حضرت زهرا داشتیم كه كتف و پهلوی تیر خورده درونش كم بود اگر می خواهید چشم و دلتان درست بشود این شب ها را از دست ندهید. اینها را گفتم برای اینكه بدانید این افراد به حضرت زهرا وصل بودند....

حاج حسین یکتا

راز عملیات هائی كه شهدا از كتف و پهلو تیر می خوردند چه بود؟

حاج حسین یكتا، همایش تجلیل از مادران فاطمی در دانشگاه تهران گفت: دیشب كتاب «فانوس كمین» را باز كردم و خواندم، خیلی جالب بود؛ یكی از شهدا می گفت: یك عراقی بالای سرم بود و داشت، تیر خلاصی را به من می زد، یك لحظه «یا زهراء» گفتم، همان لحظه هواپیماهای ایرانی از بالای سرم گذشتند و من نجات پیدا كردم. 

این روای دفاع مقدس در جمع دانشجویان دانشگاه تهران گفت: بچه ها! كدام عملیات به اسم حضرت زهرا داشتیم كه كتف و پهلوی تیر خورده درونش كم بود اگر می خواهید چشم و دلتان درست بشود این شب ها را از دست ندهید. اینها را گفتم برای اینكه بدانید این افراد به حضرت زهرا وصل بودند....

فانوس كمین، همدلی حضرت زهراء(س) است با راوی كتاب: فانوس را برداشتم و یك سربند یا زهراء روی شانه فانوس بستم و راه افتادم سمت كمین، كمین به من التهاب خاصی می داد، مانوس ام كرده بود با «حضرت زهرا(س)»، در آن سنگر تنگ و تاریك، ساعت ها تنهائی، بدون پلك برهم زدن، آن نقطه كمین برای من، نماد مظلومیت بود.

نقطه كمین بین درگیری دو طرف قرار داشت و در بیست متری دشمن بودم.

كمین ما روبروی كمین عراقی ها به فاصله چهل پنجاه متر، پشت سرم عمود بر كمین، خاكریز خودی بود، هربار فانوس كه خاموش می شد، گلوله بود كه "ویزززز" از كنار گوش ات رد می شد. بچه ها با دیدن هر شبحی شلیك می كردند.


ادامه مطلب

  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2  

آخرین پست ها


نویسندگان



آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

اَبر برچسبها


خرید شارژ ایرانسل، خرید شارژ همراه اول و خرید شارژ تالیا